تبليغاتX
نامه‌هاي ننوشته

نامه‌هاي ننوشته

دلتنگي

((منُ از حادثه رد كن 

تو شباي دل شكستن

مي خوام از تو جون بگيرم

مي خوام عاشقت بشم من

 

دنيا ترديد يه فهمه

بين موندن و نموندن

يه روزي فرشته بوديم

ما رو تا كجا كشوندن

 

پاشو از خواب توهم

گره چشماتو وا كن

اگه دلواپس نوري

پاشو خورشيدُ صدا كن

 

سايه ها بازي نورن

گاهي با هم گاهي بي هم

تو مسافري و اينجا

داري دل مي بندي كم كم


منُ از حادثه رد كن

من به جايي نرسيدم

زندگي يه جاي ديگه س

من فقط سايه شو ديدم))

شعري از عبدالجبار كاكائي

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 16:40  توسط فرنوش معيري   | 

امان از این روزگار!

گرما و آلودگي هوا آدمو به تنگ مياره

شب كه مي شه از بوي خودم فرار ميكنم تازه با اين حال كه هر روز حمومم و هر روز كلي مام و اسپري  خالي مي كنم

خلوتي ديروز و ديشب خيلي خوب بود اميدوارم كه فردا هم همينطور باشه و من راحت برسم به كارهام.

فكر مي كنم دارم دوباره معتاد اينترنت و وبلاگ نويسي ميشم ! البته اين اعتياد الان درد داره چون اينترنتم اي دي اس ال نيست ولي اگه خدا بخواد اين درد هم مي گذرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:37  توسط فرنوش معيري   | 

لحظه هاي قشنگ و لحظه هاي زشت هم زمان برايم مي گذرد

به تو فكر مي كنم كه با مني

حكمت آمدنت در اين فصل سرد را نمي دانم

ولي حس مي كنم تو قشنگ ترين موهبت خدا به مني

تنهايي ام را تو پر مي كني

مرا ببخش كه در بهترين لحظه هاي با تو بودن به چيزهاي ديگري فكر مي كنم

اي كاش ميشد تمام ذهنم و قلبم با شادي براي تو باشد

اي كاش مي شد همگي كنار هم بوديم و دلتنگي و نگراني اي اين بين نبود

اي كاش مي شد نفسي از سر راحتي كشيد و آيا ميشود؟

* مغزم هنگيده ، دلم پوكيده، عشقم رميده

* يك سري از خواسته هاي مردم به نظرم مسخره شده، همينطور يك سري از حرفهاشون، همينطور يك سري از نيازهاشون! اي خدا منو بكش!

* اي خدا ايكاش بشه اين زبون من زنداني بشه

اي خدا ايكاش قلبهامون رنگي بشه

اي خدا ايكاش خبري از يار بشه

*خدايا چرا به نظرت كاسه صبر من خيلي خيلي گنده است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:12  توسط فرنوش معيري   | 

توی زندگی یه وقتهایی هست که دلت میخواد از شر همه مسوولیتهایی که روی دوشته خلاص بشی.الان هم من در این وضعیتم دوست دارم بی کار و بی عار باشم. دوست دارم فقط به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم و اصلا بی خیال کار بشم.دوست دارم یه زن خانه دار بشم که میره سبزی می خره و هیچ دغدغه ای برای سر کار رفتن و ایده آل هاش نداره. دوست دارم به بچه ام فکر کنم. به مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن و خرید البسه و پیدا کردن یه آرایشگاه ارزون ولی خوب و هی سر خودم و خونه ام بلا بیارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:44  توسط فرنوش معيري   |